|
|
پشت پنجره مي ايستم
و ياد كسي در خيالم جان مي دهم كه دلم برايش تنگ شده ...
شيشه بخار گرفته پنجره را باز ميكنم از پنجره به بيرون خم ميشم
اما وقتي قد راست ميكنم ميبينم باز تنهاي تنهايم
دلم براي دنياي كودكيم يه ذره شده
با خودم دفتري را ورق مي زنم كه هنوز تمام نشده
باخود نويس آبي ازدلتنگي ام اين طور مي نويسم
روحم مه آلود است
نه می بارد
نه می گذرد
آرزوي های من پر کشيده اند
راه گم کرده اند باد ها ترانه هايم رابا خود برده اند
منم محبوس دره های دور م
بالا مي روم از پله هاي خيال
بر هر پلی رهگذری را مي بينم
هر رهگذری آرزويي دارد آرزو هايم را به کدامشان بسپارم
......
وقتي به آخر دفتر مي رسم دلم مي گيره
يادم نمي آد هيچ دفتري رو تا آخر تموم كرده باشم
چون در آخرين صفحه دفتر شعري جون مي گيره
كه همه اميد من براي زندگي رو مي كشه پس... قاصدك قاصدك هان چه خبر آوردي از كجا وز كه خبر آوردي خوش خبر باشي اما اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا كه بود چشمي وگوشي با كس برو آنجا كه تو را منتظرند قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد كه دروغي تو دروغ كه فريبي تو فريب قاصدك هان ! ولي آخر اي واي! راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام آي كجا رفتي آي! راستي آيا جايي خبري هست هنوز مانده خاكستر گرمي جايي ؟ در اجاقي طمع شعله نمي بينم خردك شرري هست هنوز؟! قاصدك ابرهاي همه عالم شب دزد در دلم مي گريند. اخوان ثالث
دود سیگارم را هزاران بار به تو ترجیح می دهم,
کم رنگ است ولی دورنگ نیست ***
جای ِ خالیت پر نمیشود دیگر؛حتی…با خودت!
***
مهربانیم را چنان گریاندند که بوی نا گرفت . . نامهربان شدم …
*** گذشت آنوقت هایی که مردم همدیگر را دور میزدند ،حالا از روی هم رد می شوند.
*** بازی با رنگها بسیار زیبا و آرامش بخش است ،، به شرطی که از آن برای رنگ کردن همدیگر استفاده نکنیم
*** از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی…. ***
علم بهتر است یا ثروت ؟ باور کن هیچکدام ! فقط ذره ای معرفت *** هر روز تکراریست…
صبح هم ماجرای ساده ایست، گنجشک ها بیخودی شلوغش می کنند…! *** ارزش بعضیا اندازه اشکه که از چشمات بیفتن
نه اندازه نبض که اگه نباشی نباشن … ***
به هر کس محبت میکنم جانم فدا *** داور قلبم سوت نداره
راحت باش ، خطا کن ***
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه،
اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه... ... همین
شیـــــــــــشه ی نازک احســـــــــــاس مــــرا دست نزن..
چـــندشم مــــــــــی شود از لکه ی انگشـــــــــت دروغ...
کبوتر با کبوتر باز تنهاستـــــ....
نسیم دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدمها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف. آنچه بر جای می ماند رد پایی است و خاطره ای که هر از گاه پس می زند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را. راسته
شنیده بودم خاک سرد است،اما این روزها انگار آنقدر دلها سرد است ،که زنده زنده فراموش می کنیم آدمها را!!!
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
من می روم و گم می شوم در نبض خاطره ها
و اینک این منــ ــم...
چـه خام بودم که تصـ ـور کردم عشق را تا ابـد به بند کشیده ام... |
|